نابترین یاد

چای با طعم خدا ...

صدای اذان رو می شنوم.
شهادت می دهم که غیر از خدای بی همتا ،
خدایی سزاوار پرستش نیست.
می ایستم رو به معبود ِ بی همتا.

خدابزرگ است.
فقط تو را عبادت می کنم،
و فقط از تو کمک می خواهم.
خداوند بی نیاز است.
خدابشنود و بپذیرد،
حمد و ثنای کسی را که او را می ستاید

شهادت می دهم که محمد )ص(،
بنده ی خداو فرستاده ی اوست.
پاک و منزه است خداوند،
و حمد و ثنا مخصوص اوست.
سلام و رحمت خداوند بر شما مومنین باد.
خدا بزرگ است

یه نگاهی به سجاده ام میندازم.
سرمو می برم به سمتش. اونو بو می کنم.
یاد روزی افتادم که یه مشت بهار نارنج ِ خیس ِ بارون ریختم توش.
ولی الان خبری از بوی عطرش نیست.
یاد ِ اون روز میفتم.
عطر ِبهار نارنج،
بارون ِنم نم،
صوت ِدلنشین ِاذان.

چه روزی بود اون روز.
روزی که منتظر یه نشونه بودم از طرف ِ تو.
قوری تو دستمه،
دارم چای می ریزم توی فنجان.
به یاد کتاب ِ «چای با طعم خدا» ی عرفان نظر آهاری میفتم.
بی اختیار زمزمه کنم : «چای با طعم خدا، بوی آن پیچیده، از دلت تا همه جا

چقدر چای ِ رمضان، طعم ِ خدامی ده...

نماز و روزه همگی قبول باشه ...                                          سارا ...



مکالمه با خورشيد ...

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

 



عطشی برای رسیدن به آرامش ...

با ز هم تابستان آمد , فصلی که برایم جذابیتی ندارددوست ندارم دوست نداشه هایم را فریاد کنم !  اما من از تبار برف و زمستانم و از سپیدی بی منتها و سوز و سرمای خیال انگیزش معنا می گیرم پس مرا با این فصل گرم کسالت بار کاری نیست ... !

در چهار دیواری اتاقي که تنها دارایی زمینی من است از پس پنجره ای رو به تابستان به ازدحام پر تلاطم ذهنم می نگرم ... به یاد دکتر شریعتی دوست داشتنی می افتم ...گرچه تنها خوشبخت بودن خوشبختی رنجزا و نیمه تمام است اما چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن  هیچ کس نباشد هيچ کس ... تنها در این حالت است که هیچ " بودنی " بودن تو را در قالب هیچ " چگونگی "  مقید نمی دارد و این آزادی بی مرز و شور انگیز است .

و من در این ثانیه ها چقدر مجتاج آن لحظه ام که صفحه ذهنم را جز " من " کسی نباشد . اگر می خواهم تنها با من باشم نه حس غرور است و نه قصیده ای در ستایش خود ! بلکه تنها عطشی برای رسیدن به آرامشی در ماورای حضور تن ها و دمی تا بی نهایت " سارا " بودن است ...



زيباترين لبخند خدا ...

 همنشینیِ با تو بهشت است... باغ جنّت، بی وجود تو زشت است   مادرم ... 

به ياد آر چشماني را كه بر تو نگران بودند ...

به ياد آر دستاني را كه شب ها با نوازش هاي خود دردهاي تو را تسكين مي دادند...

به ياد آر دلي را كه به خاطر تو زخم ها خورده است...

آن هنگام زانو بر زمين بگذار و موهبت مادر را سپاس دار ...

دوستت دارم مهربان مادرم ...

Image Hosted By Imagehigh.com

هر آدمی لبخندی از خدا ست تبریک به تو که زیباترین لبخند خدا یی .



کوله بار ...

یک هوای گرم تابستانی فرصت مناسبی برای دختری زمستانی و متنوعی  چون من  بود تا به  فکر بیفتد  که چگونه می تواند روزهای یکنواخت زندگی اش  را پس از سپری کردن امتحاناتی سخت تنوع بخشد , پس کوله بارم را برای سفری تازه بستم . کوله بار سفر را بستم تا در نقطه ای دیگر اما زیر همین آسمان و بر روی همین خاک از موهبت بودن زیباییها سرمست شوم . این بار نگاهم به جنوب کشور رفت چرا که به اندازه موهای سرم به شمال ایران سفر کردم اما این اولین تجربه سفر به جنوب , به سرزمین مرجانها , به ساحل شن های سفید ,  به سرزمین مردم خونگرم بود .

 

سفر کوتاهی که سرشار از خاطره و تجربه بود . سفر به جزیره زیبای کیش .

 

استقبال گرم , اقامت در هتل زیبای داریوش , گشت در سراسر جزیره ,  گشت در آبهای خلیج فارس با کشتی طاووس بهشتی , بازدید از پارک پرندگان , دیدن برنامه های جالب در پارک دلفینها , سواحل مرجانی , بازدید از شهر باستانی حریره ، بوستان آهوان ، شهر زیر زمینی کاریز، کشتی یونانی ، مجموعه درخت سبز ، وبازدید از بازارهای متنوع  برای خرید سوغاتی برنامه کلی سفرم بودند . شرمنده که بی خبر رفتم ولی جای یکایکتان را خالی کردم .

 

شاید بهترین لحظه در سفرم  آبتنی کردن در آبهای شفاف خلیج فارس  و بدترین لحظه  تاخیر 2 ساعته پرواز و معطلی در فرودگاه تهران بود چرا که دختر صبوری نیستم و همیشه از انتظار بیزارم . حرفهای فراوانی برای گفتن دارم اما مجال اندک پس سخن کوتاه می کنم ...

 

عکسهای سفرم از کیش بهترین یادگاری از حضور در جنوب ایران است برایتان چند نمونه از عکسها را انتخاب کردم . امیدوارم شما نیز روزگارتان همواره سرشار  از سفر , شادی و تجربه باشد .

 

 

هتل زیبای داریوش

هتل زیبای داریوش

کشتی طاووس بهشتی

Image Hosted By Imagehigh.com

پارک پرندگان

Image Hosted By Imagehigh.com

پارک دلفین ها

Image Hosted By Imagehigh.com

سواحل مرجانی

 Image Hosted By Imagehigh.com

                     

                                                                                            سبز باشید ...

                                                                                                سارا...



خداحافظ دانشگاه ...

بالاخره امتحان تمام شد... شانه هایم آرام گرفته اند ... و از فرط شادمانی

خستگی این دو هفته بی خوابی را فراموش کردم  !

سنگینی .. سردرگمی 5 سال تلاش پی در پی ... دلهره شبهای امتحان و

جزوات هنوز ناتمام ! آموختن , آموختن و آموختن ...

سکوت مخوف و دیوانه کننده عصر جمعه تهران را امروز با رقص و شادما نی

شکستم ... و مادرم را که راز موفقیتم مهر اوست  غرق بوسه کردم ...

امتحان تمام شد .

سخت , خیلی سخت ... و گاهی سرد و دردناک ...

در راستای انتظار برای نتایج امتحاناتم منجمد نشوم خوب است  ... !

خداحافظ امتحان ...

خداحافظ دانشگاه ...

اما نه ...

 بالهای خسته ام را رو به فردا و فرداهایی روشن باز خواهم کرد ...

علم خواهم آموخت و به روشنی زندگی خواهم کرد ...



سپاس از مهرتان ...

تقدیم به حضور پر مهرشما  عزیزانی  که صمیمانه با لطف و همدردی خود در کنارم بودید  و

تسلی بخش روح آزرده ام.  

*****

نه ! شماها  از خاک نیستید  این را همه آبها می دانند و بادها که عمریست نامتان را به دشتها می

گویند. شما  آمیزه ای از باران بهارین و یاسها هستید .

نه ! شما  یک دنیا عشق به اضافه صد دریا مهربانی و هزار دفتر ترانه عاشقانه اید .

نه ! چه می گویم؟ شما در ظرف این کلمات کوچک نمی گنجید . حرفهایم در برابر بزرگی شما

به خواب آشفته ای می ماند.  به آرزوهای پریشان و خیالهای مبهم.

من لبخند را به شوق دیدن شما در " نابترین یاد " آموخته ام. من مهربانی را و عشق را به خاطر

شما دوست دارم اگر مهربانیتان نبود من یک خیمه تنهابودم ,  یک سکوت ممتد , .یک ابر بی

باران,  یک چراغ شکسته,  یک بهت بی پایان , یک ...

ای مهربان ترین آفریده خدا! خدا کجا شما  را آفرید؟ در کوهستانهای ازلی کنار چشمه های

ملکوت؟ روی دست فرشتگان یا روی ابرهای کال؟ می دانم  وقتی کار آفرینشتان به پایان رسید

خدا بر بلندترین بام هستی ایستاد و ستاره ها را یکی یکی به احترامتان روشن کرد... سبز باشید

نابترین دوستان من ....

*****

بعد از سپری شدن امتحاناتم با دست پر باز می گردم . با امید به اینکه مجالی برای گفتن باشد و

فرصتی برای نوشتن .

دلم برای مهربانی یکایکتان تنگ خواهد شد. برایم دعا کنید تا امتحانات آخرین ترم دانشگاهم را

همچون بقیه ترمها به خوبی سپری کنم . 

 



آدم مثل شمع است در معرض باد...

عمه  جانم چراغ عمرش خاموش شد.

او که هم نام من بود ؛سارا ؛ اما نه من هم نام او هستم ...

آدم مثل چراغ است در معرض باد. می جنگد برای روشن 

ماندن. اما باد قوی تر است ...

عمه  جانم  در بهار مرد. اين بهترين کار است. من مرگ در قله تابستان را ديده ام ,  مغز آدم به جوش می آيد سر خاک.

 زمستان هم خوب نيست. مردم می لرزند و دعا می کنند زودتر مجلس تمام شود. هميشه از مجلس عزا گريزان بوده ام...

آدم به بازماندگان چه بگويد؟ مرگ زبان را  لال می کند. لال...

طاقت غم  پدر را ندارم . پدر که غمگین است دلم می خواهد

بمیرم  تا غمش را نبینم .

عمه جان رفت ...

او  در حالی رفت که از وطنش دور بود,  مرگ در دیار

غربت ...سخت است ...

به وطن  می آید تا برای همیشه در خانه ابدی اش سکنی

گزیند ...

                     عمه جان منزل نو مبارک...

   

Image Hosted By Imagehigh.com

روحش شاد  



حال مرا تنها ماه می داند و بس ...

چه شوخي غريبي است خلقت ما ،

وقتي هر روز صبح ،

انتظار شب را مي كشيم ،

و شب به اميد صبحي دوباره به خواب مي رويم !

تنهايي‌هايم شده مثل يك سايه ،

از صبح تا شب قدم به قدم همراه من است ،

و شب، به قدر ستاره هاي آسمان زياد مي شود...!

 در هواي بدون یار زندگي سخت است ، تنفس دشوار،

و فقط حال مرا ،

اين روزها ماه مي داند ،

كه با وجود اين همه ستاره ،

و چشم هاي خيره‌ منجمان زميني ،

شب را به تنهايي به صبح مي رساند،...

پرسيد: تا اين موقع شب بيداري؟!!!

پاسخ گفتم:

رويايي ندارم كه به اميدش به خواب روم...



از خوبی خواهم گفت ...

از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام ...

و همیشه هم خوب نبوده ام ..

مثل دیگر آدمها ، گاهی دروغ گفته ام ..

گاهی دل شکسته ام .. گاهی رنج برده ام ..  گاهی خسته شده ام ..

من از تسخیر شدن می ترسم .. هیچ گاه به چیزی یا کسی اجازه نداده ام مرا تسخیر کند ..

 با دیگران هستم .. اما مستقل خواهم ماند ..

می دانم که اینجا همه چیز موقت است ...و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد ...

 اما با همه ی اینها دوستش می دارم ...

آری ! زندگی  را دوست می دارم .. چون تکه ای از مسیر ماست .. پلی ست بین عدم و هستی ..

من بدون کسی و با دستان و پاها و چشمان و گوشهای خودم می ایستم .. می بینم .. می شنوم .. می آموزم .. و سرشار می شوم ..

پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام ، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام ..

نه .. دوباره بنا می کنم .. می سازم .. زندگی ساختن است ..

باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این گنجشکهای حقیر بسازم ...

ا زخانه عنکبوت بیزارم که به انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش ..

سخت باید بود ... سخت ...

به عنکبوت غبطه می برم ... که هیچ تعلقی ندارد .. حتی به آنچه ساخته است .. یا به آنچه می خواهد بسازد ...

سست باید بود ... سست 

اما اینها مهم نیست ..

مهم اینست که چقدر شبیه حرفهایت باشی ...

من دلم می خواهد خوب باشم .. فرشته نه  .. آدم ِ خوب باشم ..  سخت است نه ؟

و به خود می بالم که انسانم ... 

که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیچ گزینشی ..

من به خود می بالم که می توانم خوبی را برگزینم...                                              سارا ...